تنهاترین تنها
خسته ام از حرف سكوت خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات شايد باز نتوانم اما من پر از فردايم من مقلوب ديروز نخواهم شد گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را من پر از فردايم در افق فردايم انتظار جايي ندارد من به دنبال آسمان خواهم بود به دنبال طلوع ها به دنبال دری به سوی امید عشق يعني يك سلام ویک درود بخور آویشن و بابونه سنگینی دستانش را بر شانه ام میفشارد تو را به خاطر می آورم که نگاه ماتی بودم و لبخندی کال آن آواز به سینه ای تمام بخواند تو و من محتاج وجودیم آن گاه که نشانه ها گم شده اند ، در کلمات گریزگاهی نیست گمان می کنم که در میان آدم ها شاید برای من که من از دیدن آیینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگریزم از آن روزی که فهمیدم سخن چیست همه گفتند که این دختر چه زشت است کدامین مرد او را می پسندد دریغا دختری بی سرنوشت است نگاه دلنوازی سوی او نیست به هرجا پا نهد از شومی و بخت مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم, تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو, اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد, مي رقصد اشك آه, بگذار كه بگريزم من از تو, اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم, صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم, خنده بلب, خونين دل مي روم, از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار از تو گذشتــن سخـته .. باتو نبـودن درده واسه من.. زنده بودنم مرگـه بدون توو عشـقت ...واسه من.. وجود من مال تو ...قلب تو هم مـال من عزیزمم.. رفـتن تو مرگ منه.. دسـتای تو تو دسـتمه نگو که باید جداشیـم ..نبود تو نبـودمه بدون تو کم میارم.. تا پـای جون دوسـتت دارم اگه تو از من جداشی ..امـید موندن ندارم واسه با تو بودن ..زندگـی مو باخـتم یه کلبه ای از عشـق.. واسه ی تو ساخـتم من عاشق تو بودم.. عاشق تو هستم درای دلمو.. رو به همه بستم .. من..!
اینه فرق من و تو، اول و آخر
سهم آسمون که دلتنگی و ابره
چارهی من و تو صبره
چاره صبره
واسه سهم نابرابر
من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر
واسه موندن
بین چشمایی که بیحوصله قهرن
انگاری کاسهی زهرن
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر
اما یک دل دارم از جنس کبوتر
یه دل از جنس کبوتر
بین دستایی که در حال قنوتن
بین دلهای که دنیای سکوتن
سهمُ دادن به آسمون تنها
سهمُ دادن به لالههای پرپر
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر
منُ اینجور میخواد اونکه بهترینه
با ستاره همنشینه
اون میگفت
میخواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر

عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن بدست
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پرزدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى
خطوط کج و معوجی رسم می کند از مه
بر شیشه های پنجره
خطوطی که کلمه است
و کلماتی که هزاران ترانه ی نخوانده است
ترانه ای که سازش را باد نواخته
به گوش اقاقی های عاشق در بهار
باشد که بنوازدش بر آغوشی گشوده در تصویری خاکستری گون
که نیمی اش دریاست و نیمی آسمان
و کور سوی امیدی که در بی خوابی اندوهناک شب های سرد و بی بهانه ی زمستان
آن گاه که در قاب خاکستری یک روز بلند
دستانت را به نهایت گشوده بودی
به نشانه آغوشی برای من
در قابی آویخته به خوابی دراز
تا بسیاری سالها بگذرد
و راز هایی بسیار فراموش شوند
در نگاه گنگ تصویر هایی که سخن نمی گویند
تا به دیگر روز, که سهره ای به دشتی دور
عشقی بشکفد دیگر بار
و آغوشی راز بگوید در تصویر تازهای
تو در من تن می جویی
و من در تو جان
و نابودی امید برگرداندن جسم است به جان
حقیقت در تهی گاه گرم می راند خیز
اشک من برهنه می شود و او رها
شوری لب هایم تلخی عشق را می چشاندت آیا...؟
و آسمان آبستن ابرهایی است که نمی بارند
اندوه تنها راه میانبر میان تو و من است
و پناه ، آغوشی از جنس نرگس است
در اعماق امیدهای بی نشان
آن ها که گم کرده ای دارند
همواره به دنبال نشانه ای اند
نشانی ای که راه باشد
و راهی که گریز گاهی
تمامی تندیس های سنگی و چوبی و آهنی
نشانه ی تواند
و هر کدام کلامی
و می دانم که روزی تندیسی خواهم شد
یک نشانه
و تو خواهی خواند
و شاید همین بوده است از نخست
راز اولین تندیس یا نشانه
چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت
اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه
اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی
بری و از من جداشی اگه باشی و نباشی
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم سر سپرده تو هستم»
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم سر سپرده تو هستم»
اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن
می گذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من
اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند
می رسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند
اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر
دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم سر سپرده تو هستم»
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم سر سپرده تو هستم»
اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار
اگه زندگیم فناشه طعمۀ خشم خداشه
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جداشه
اگه قلبم شکستی رفتی و از من گسستی
مهربون یا خودپرستی هر چی هستی هر که هستی
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم سر سپرده تو هستم»
«نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خستم»
«این تویی که می پرستم تو بتی من بت پرستم»
درانتظار...A
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
خدا حافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببین این گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خدا حافظ گل پونه گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمینشونه
خدا حافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی؟
تو این رویای سردر گم خدا حافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
خدا حافظ گل پونه که بارونی نمیتونه
طلسم بغض رو برداره از این پاییز دیوونه
| :قالبساز: :بهاربیست: |

